حیات

طبقه بندی موضوعی
آخرین مطالب

۱۳ مطلب در آذر ۱۳۹۵ ثبت شده است

همراه گمراه...

چهارشنبه, ۳ آذر ۱۳۹۵، ۰۹:۳۹ ق.ظ


هم وقتی که در دانشگاه در رشته ی مهندسی پذیرفته شد با یک جوان به اسم حمید ارتباط برقرر کرد....

آن روزها که در اوج جوانی بود و پر از شور و شوق جوانی ، به امید این که با «حمید » ازدواج می کند هر روز بیشتر به او نزدیک می شد و به بهانه های مختلفی مانند موضوعات درسی و یا گرفتن جزوه تحصیلی او را ملاقات می کرد اما هر بار که از حمید می خواست به خواستگاری اش بیاید از این موضوع طفره می رفت و وعده های واهی به او می داد تا این که سال سوم دانشگاه با جوان دیگری که در رشته مهندسی برق دانش آموخته شده بود به اصرار خانواده اش ازدواج کرد. از آن روز به بعد ...

۱۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۳ آذر ۹۵ ، ۰۹:۳۹
مهدی محمدزاده

از ماست که بر ماست...

سه شنبه, ۲ آذر ۱۳۹۵، ۱۱:۱۳ ق.ظ

نازنین : بدو دیگه دیر شد سمیه 

سمیه : باشه نازنین ..چقدر عجله میکنی  ..مگه هنوز ساعت چنده آخه؟

نازنین :ای بابا ....الان یه ربع به نه دیگه دختر . نه ونیم مهمونی شروع میشه ،باز مثل هفته ی پیش دیر میرسیم به خدا

سمیه : باشه یکم دیگه کارم تموم میشه..امروز یه جوری خودم رو آرایش کردم که همه انگشت به دهن میمونن..یادته ،فریبا اون هفته چه کلاسی میذاشت...شبیه میمون شده بودا ..فکر میکرد سیندرلا شده..چقدر دختر پر افاده ای به خدا امروز جوری ارایش کردم که چشاش درآد..

نازنین : راستی سمیه به محمد گفتی داری میریم؟؟

۱۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۲ آذر ۹۵ ، ۱۱:۱۳
مهدی محمدزاده

دو سیب گاز زده ...

سه شنبه, ۲ آذر ۱۳۹۵، ۰۹:۴۳ ق.ظ

دختر کوچولویی دو تا سیب در دو دست داشت که مادرش وارد اطاق شد. چشمش به دو دست او افتاد. 

گفت: «یکی از سیباتو به من میدی»؟

دخترک نگاهی خیره به مادرش انداخت و نگاهی به این سیب و سپس آن سیب. اندکی اندیشید. سپس یک گاز بر این سیب زد و گازی به آن سیب. لبخند روی لبان مادرش ماسید. سیمایش داد میزد که چقدر از دخترکش نومید شده است. امّا....

۶ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۲ آذر ۹۵ ، ۰۹:۴۳
مهدی محمدزاده